
این سفرنامه در ۳۴۲ صفحه همراه با عکس به چاپ رسیده است. به طور دقیق نمیدانم چندمین سفرنامه سید احسان سیدیزاده است. اما تا به حال سه سفرنامه از ایشان را مطالعه کردهام. «سفرنامه مالزی»،«همسفر با معلمان فردا»،« سفرنامه بجنورد » و این سفرنامه. سیدیزاده سفرنامههای دیگری هم دارد که هنوز به زیور چاپ آراسته نشده است و امیدوارم که هرچه زودتر به چاپ برسد و افتخار مطالعه و معرفی و بررسی آنها را هم داشته باشیم.
با جناب سیدیزاده از سال ۱۳۶۷ آشنا هستم و البته قبل از آن هم چندین بار ایشان را در دانشکده ادبیات شریعتی دانشگاه فردوسی دیده بودم. رشته تحصیلی هر دو نفر ما تاریخ است و هر دو دبیر تاریخ بودهایم. اما با این وجود اگر بگویم که ایشان و من ضمن علاقه به تاریخ به موضوعات دیگر به مراتب بیشتر از تاریخ پرداختهایم، اشتباه نکردهام.
از علایق مشترک ما، شعر، رمان، تئاتر، مقاله نویسی و به ویژه سفرنامه نویسی و... است. نگارنده نیز چندین سفرنامه دارد که هنوز شانس چاپ را پیدا نکردهاند. شما خواننده عزیز دعا کنید که بخت سفرنامههای من هم باز شود. با این توضیحات میروم بر سر معرفی و بررسی اجمالی این سفرنامه.
اسم بسیار زیبا و بامسمایی برای سفرنامه انتخاب شده است و سه کلمه به خوبی و زیبایی کنار هم قرار گرفتهاند: قنات و قنوت و قناعت. بیشک قرار گرفتن این اسامی در کنار هم محصول ذهنی فعال و اهل مطالعه است. به قول ادبا واج آرایی خوبی انجام شده است.
در پیشگفتار درباره اهمیت سفر، سه شعر از سه شاعر آمده است که در اینجا شعر سعدی شیرین گفتار را میآوریم:
« بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی »
یادداشتهای سفر به صورت یادداشتهای روزانه است و شامل ۸ روز میشود و در روز اول، مطالبِ طی مسیر تا طبس، باغ گلشن. حرم امامزاده حضرت حسین بن موسی الکاظم(ع) نگاشته شده است. یکی از شگردهای نگارش سیدیزاده در نگارش سفرنامه انتخاب تیترها و میان تیترهای مناسب برای هر صفحه و یا دو صفحه است و البته گاهی در یک صفحه میبینیم که دو میان تیتر نوشته شده است. فکر میکنم این از تجربیات او در روزنامه نگاری است. انتخاب این تیترها و میان تیترها مطالعه سفرنامه را جذاب میکند.
سیدیزاده نشان داده است که اهل ذوق و طنز است. این خصلت را میتوان در انتخاب واژهها و واژه سازیها هم مشاهده کرد و در یادداشتهای روز اول هم این مورد را میبینیم. برای نمونه در صفحه 5 میخوانیم: «لیست وسایل مورد نیاز برای سفر طبق معمول در اختیار «عیالات متحده» مریم خانم قرار گرفت که در صندوق عقب خودروی ملی یا میلی «پراید جان» قرار بگیره.»
«پیر پُرنویس» قبل از توصیف حرکت چندین صفحه مطالبی را در ارتباط با چندین موضوع مینویسد. در قسمت «سفرنامه یا نامه سفر؟» نام چندین سفرنامه نویس را میآورد. منجمله پادشاه سفرنامه نویس ناصرالدین شاه قاجار و بعد از آن میخوانیم: «در حقیقت سفرنامه، شاید نامههایی بوده که در طی سفر، نوشته و میفرستادن که مبادا راهزنی، سرگردنه بگیری آنها را به همراه اموالشان به غارت ببرد.» (ص 6)
سیدیزاده به مشتاقان سفر توصیه میکند که در طی سفر «صمد» باشند یعنی صبور، منظم و دقیق.» و چه توصیه خوبی. آغاز مسافرت سیدیزاده همراه با خانواده محترم روز یکشنبه بیست و هفتم اسفند ماه ساعت شش و ده دقیقه صبح به افق بجنورد(مرکز استان خراسان شمالی) است. عجیب این است که جناب سیدیزاده سال را ذکر نکرده است و اگر در جای دیگری در کتاب آورده است من ندیدهام. سفر از بجنورد به سوی اسفراین آغاز میشود.
در صفحه ۱۵ با عنوان «تابلوی شادی آفرین» به نکته جالبی اشاره میشود. سه سطر آن را با هم میخوانیم: «مسافران زیادی میلیونها تومان در سفر خرج میکنن ولی گاهی برای دادن دو سه تومنی به فردی که در سرویس بهداشتی کار میکنه خساست به اوج میرسه. تابلوی «دستشویی رایگان » در این پارک چقدر برای این دسته آدما، شادیآفرینه؟!»
نگارنده با سفرنامه نویس کاملاً موافق است. اگر این مسافران به کشورهای خارجی برای نمونه به ترکیه تشریف میبردند و در آنجا برای دستشویی از چهل هزارتومان تا هشتاد هزارتومان میدادند چکار میکردند؟!
در صفحات ۲۶ و ۲۷ سفرنامه نویس مطلبی را مینویسد که بنده هزار درصد با فرمایش ایشان موافق هستم و آن وضعیت بازنشستگان به ویژه فرهنگیان و استقرار در مدارس به هنگام مسافرت است؛ چون خود بنده چندین بار این مورد را تجربه کردهام.
«با آب باریکه حقوق کارمندی یا کار«بندی»، آن هم در زمان بازنشستگی، امکان استقرار در هتل یا اقامتگاههای شخصی بخصوص در ایام تعطیلات مثل رد کردن طناب از سوراخ جوالدوزه. البته اونایی که حقوقهای کهکشونی و نجومی میگیرن که به آب باریکه فکر نمیکنن اونا رودخونه و آبشار دارن.»
«با واریز حقوق که پیامکش شادی آفرینه، ما به اصطلاح با «زن» نشستهها چهار هفته اینگونه داریم «هفته فراغت»، «قناعت»، «فلاکت» و «هلاکت».
«استقرار در مدارس سه حسن داره (این رو نگم چی بگم؟) اولاً همه کسانی که خواهیم دید فرهنگی و از جنس خودمون هستند. دوم هدف خوابیدنه که با قیمتهایی که هر سال اعلام میشه هزینه ده دوازده شب بیتوته در مدرسه به اندازه دو شب هتل درجه سه نخواهد بود و از همه مهمتر «کلاس» داره؟!»
خوانندهجان از طنزهای جاندار کیف میکنید؟
و از ادامه توضیحات سیدیزاده چنین برمیآید که حُسن سوم میتواد این مورد باشد که « وقتی زندگی روی شمعک باشه مدارس باکلاس، بهترین جا برای به قول قدیمیها «بیتوته»ست.»
به قول افسانه نویسان در ادامه مسیر سیدیزاده با پرایدجانش در حالیکه قربان صدقه اش میرود و نازش را میکشد، که مبادا قهر کند و راه نیفتد، هی میگازد و میرود و میرود تا اینکه به طبس میرسد و در آنجا توقف میکند. در کجا؟ در «هنرستان فنی امام خمینی (ره)».
سیدیزاده طبق روال به توصیف آن مکان میپردازد و در ادامه دوری در طبس میزنند و باز طبق روال همیشگی، سفرنامه نویس هر جا که باشد یادی از بجنورد و بجنوردیها میکند. این مورد را ما در سفرنامه مالزی هم به وضوح میبینیم و فکر میکنم در سفرنامههای آینده حضرت سیدیزاده این ویژگی حفظ شود. اگر کتابی را دیدیم و نام نویسنده نیامده بود، ولی در آن، سفرنامه نویس برای نمونه به آمریکا رفته باشد و یا حتی به کره ماه هم رفته باشد و در آن از بجنورد و بجنوردیها نام برده شده باشد، حتماً بدانید که نویسنده سفرنامه سید احسان سیدیزاده است. در این مورد شک نکنید.
یادداشتهای روز دوم مختص میدان امیرچخماق (چقماق) است. سیدی زاده هم عاشق و شیفته این میدان شده است؛ چون در یادداشتهای روزهای دیگر هم مطالبی در باره این مکان دارد. البته در یادداشتهای این روز در باره طبس هم مطالبی میخوانیم.
یادداشتهای روز دوم با این تیتر جالب شروع میشود: شب چو بیرون رود چراغ بمیرد
در بند اول یادداشتهای روز دوم چنین میخوانیم: «صبح طبس توصیف نشدنیست صدای اذون مثل نسیمی با بوی گلهایی که انگار از دکان عطاری بلند شده شهر را به بیداری فرا میخونه. به قول بابا برقی که میگفت: «هرگز نشه فراموش، برق اضافه خاموش» و به قول عربها «اذا طلع الصباح، بطل المصباح» (صبح که شد چراغ خاموش بشه). برقهای اضافی را در هر جا دیدم خاموش کردم و راهی آبدارخونه شدم.» (ص 53)
دست مریزاد سیدیزادهجان.
سفرنامه نویس که اهل مطالعه است و تندخوان؛ در سفر هم مطالعه کتاب را فراموش نکرده است. و تیتر «کتاب میخوانم پس هستم» را انتخاب کرده است. البته پیادهروی را هم فراموش نمیکند. «پیادهروی در صبح طبس یعنی زنده زنده افتادن تو بخشی از بهشت چه هوایی، چه نسیمی، چه آسمان زیبایی.»(ص 56)
نویسنده از طبس و طبسیها خداحافظی میکند و فراموش نمیکند که به سرایدار مدرسه عیدی بدهد. سپس به همراه خانواده «راهی دیار یزد.» میشوند.
بعد از سکونت در یکی از اسکانهای فرهنگیان و استراحت راهی میدان معروف یزد یعنی میدان امیر چخماق (چقماق) میشوند که در جشن لحظه سال تحویل در آنجا باشند و سرایدار مهربان هم به آنها میگوید که نگران برگشت نباشند و اگر ساعت دو نیمه شب هم آمدند، زنگ بزنند تا در را باز کنند. درود بر سرایدار مهربان و مهماندوست.
بهتر است توصیف این قسمت را با قلم سفرنامه نویس بخوانیم: «راهی میدان معروف یزد شدیم. کارکنان شهرداری سنگ تموم گذاشته بودن و حدود ۳ هزار صندلی چیده و هر لحظه بر تعداد افراد اضافه میشد. نورپردازی فوقالعاده زیبا، توجه همه را جلب کرده بود. اگر هیچ برنامهای هم اجرا نمیشد نگاه کردن به این همه نور که به رنگهای مختلف در حال حرکت و ایستایی نمود با شکوهی داشتن، خود نگاهها را میبود.» (ص 62)
بنده که کریمی باشم از همینجا به کارکنان شهرداری یزد درود میفرستم و نمره 20 را در کارنامه آنان ثبت میکنم.
جناب احسان سیدیزاده به یاد بجنورد میافتد و مینویسد: «یادی هم بکنم از برنامههای فرهنگی شهرداری بجنورد چرا؟ به جای اینکه مردم را به داخل سالنها بکشونن برنامههای فرهنگی، ورزشی را بین مردم میبرن. مجریگری «جمشید آقای داورپناه » هم که همیشه نور علی نور بوده.» (ص 64)
باز هم بنده که کریمی باشم از همینجا به کارکنان شهرداری بجنورد هم درود میفرستم و نمره 20 را در کارنامه آنان ثبت میکنم. در ضمن به جناب جمشید داورپناه هم که سالهاست روی نازنینشان را ندیدهام سلام میفرستم.
«واحد فرهنگی شهرداری یزد برنامههایی چون شعبده بازی، استندآپ، خیمه شب بازی، سایه بازی و...تدارک دیده و مجری خوش صدایی که مشخص بود همه فن حریفه، گاهی با مداحی زمانی با خوندن ترانه همه را به تحسین وامیداشت.»(ص 64)
آوردن بقیه توصیفات این جشن باشکوه سبب طولانی شدن گزارش میشود؛ اما حیفم میآید که این سه سطر را نیاورم: «چقدر همه برنامهها زیبا بود و از همه عالیتر این بود که سخنرانی برای سخن «رانی» حضور نداشت که فهمیده بودن مردم حوصله گوش کردن سخنرانی را در این نوع برنامهها ندارن. چرا که گاهی سخنرانان با حرف زدنهای طولانی به جای اینکه مردم را «مستفیض» کنند «مستطیل» میکنن.» (ص 64)
یادداشتهای روز سوم شامل مطالبی چون: مسجد جامع، کتابخانه وزیری، میدان امیر چقماق، محله فهادان، مجتمع تجاری ستاره یزد، بقعه دوازده امام و زندان اسکندر است.
سیدیزاده سحرخیز اهل عکس گرفتن از سوژههای مختلف هم است و در یادداشتهای روز سوم میخوانیم: «قصد پیادهروی کرده و دل به بافت کهنه یزد زدم و از هر ده متری که میرفتم عکسی میگرفتم. در مسیر یک ساعت و نیم رفت و برگشت، دویست عکس گرفتم. چرخ میزنم و عکس میگیرم. راه میروم و عکس میگیرم و به معنای واقعی کلمه سرمستم. کوچههای طویل، تنگ آشتیکنان که تا ساعتی دیگه جریان حقیقی و اصیل زندگی در اون رو میشه لمس و حس کرد.» (ص 75) تعدادی از این عکسها را در همین کتاب میتوان مشاهده کرد.
باز در ادامه از بجنورد و بجنوردیها سخن میگوید و به ویژه یزدیهایی که ساکن بجنورد هستند. و در ادامه دیدگاه خودشان را درباره یزدی جماعت مینویسد: «میتوانم بگویم یزدی جماعت، انسانهایی هستن با این ویژگیها و خصوصیات: «آرام »، «سختکوش »، «با حوصله»، «قانع»، «با اعتماد به نفس در برابر سختیها و دشواریها»، البته در ازدواج «درونگرا.» (ص83).
مگر میشود به یزد بروی و مسجد جامع یزد را نبینی. سفرنامه نویس به دیدار مسجد میرود. «دیدن مسجد جامع یزد را نباید از دست داد بنایی زیبا، با شکوه و مقدس که در هر کجای یزد و بالای هر پشت بامی باشید مثل نگین انگشتر، درخشش دیدنیست.... وارد صحن مسجد که میشوید فقط تلفیق «عقل» و «احساس» را میبینید که چه هنر، ذوق، سلیقه را در کنار هم چیدهان تا هوش سرت را پهبادی کنن.» (ص 89)
معلم بازنشسته به کتابخانه وزیری هم سرمیزند. مگر میشود عاشق کتاب باشی و به کتابخانه سرنزنی؟ معلومه که نمیشود. «تا همراهانم بیان فرصتی بود به طرف مسجد برگردم، وارد کتابخانه وزیری بشم مکانی که به نقل از تاریخش در سال 1334 هجری شمسی به دست آقای «علی محمد وزیری» تأسیس شده و سال به سال با خرید منازل اطراف، وسعت یافته و بعد 34 سال، سال 1348 وقف آستان قدس رضوی شد که زیر نطر تولیتش مدیریت بشه.
در این کتابخانه نسخه های بسیار قدیمی و نفیس خطی نگهداری میشه. همچنین 1600 جلد کتاب خطی و چاپی برای استفادخ طلاب علوم دینی در این جا وجود داره.» (صص 101 – 100)
سیدی زاده در ادامه مینویسد: «از راهنمای موزه که مردی با سن حداقل پنجاه سال بود پرسیدم چرا جلوی کسانی که با زدن فلاشِ دوربین عکس میگیرن نمی گیرید؟ لااقل تذکر بدید.
انتظار چنین پاسخی را نداشتم که فرمودن: «تو زندگی خودم موندم دوماهه نتونستم گوشت کافی بخورم. حوصله بحث کردن ندارم؟!» گفتم به مرور زمان ممکنه رنگ اشیای موزه از بین بره. دیدم از سرجاش بلند شد برای پاسخ ندادن به سمت دیگر موزه رفت. در دلم گفتم ای کاش لااقل در ایام نوروز آدم خوش برخوردی را میذاشتن.» صص 102 – 101)
امیدوارم مسئولان موزه، سفرنامه را بخوانند و مشکل راهنمای موزه را حل کنند. و راهنمای عزیز هم بدانند که همه ما با مشکلات اقتصادی شدیدی مواجه هستیم ولی این مشکلات نباید سبب شود که در انجام وظایف خودمان کوتاهی کنیم.
یادداشتهای روز سوم تا صفحه ۱۷۹ ادامه دارد ولی ما هدفمان گزارش اجمالی این کتاب است. بنابراین دو سطر دیگر از صفحه 178 را میآوریم و در ادامه به موارد دیگر کتاب خواهیم پرداخت. در این صفحه میخوانیم: «شهر یزد، بخصوص اطراف میدان امیرچخماق و محله فهادان بوی قطاب و باقلوا، شولی و کیک یزدی میده همین حال و هوا انرژی بخشه، در لحظه زندگی کردن یعنی این.»
به گزارش یادداشتهای روز چهارم میرسیم. سیدی زاده در این روز از بازار و میدان امیر چقماق مینویسد. جالب است که نویسنده به موارد جزئی هم توجه کرده است و در «حسرت و لذت» و «غافلگیر شدن» مینویسد: «شهر یزد تاکنون با هشت شهر جهان خواهر خواندگی برقرار کرده که عبارتند از: براگا پرتقال، پوتی گرجستان، پینک یائو چین، خجند تاجیکستان، خیوه ازبکستان، گیومری ارمنستان، لینتس اتریش.» (ص182) همشهری ما، باز بجنورد را از یاد نمیبرد و ادامه میدهد: «حسرت این را خوردم که چرا بجنورد ما هنوز با شهری خواهرخوانده نشده؟ شاید از ترس شلوغی بچههای خالهست؟ بپذیریم که تا «جهان بینی» درست نشه «جهانگردی» درست نمیشه و تا «جوانداری» ندانیم، «جهانداری» نتوانیم.» (ص 183)
در میان تیتر «سنگ چخماق یا سبیل چخماقی؟» آمده است: «ساعت نه صبح برای بار دیگه راهی میدون امیرچقماق شدیم...روزگاری چندان دور، قرن نهم جناب امیر جلالالدین چخماق از سرداران حکومت تیموریان و همسر گرامیشون کاری کردن کارستان که امروزه این میدان به نوعی مرکز گردشگری و اقتصادی یزد شده...» (ص 192)
در صفحه بعد میخوانیم: «باید وجب وجب این میدان را گشت تا بازار، دو آب انبار، تکیه، مسجد و مرمت کاشی کاریهای این مجموعه توسط استاد «محمد علی فلاحتی» بوده را دید و گفت به این میگن «کار آفرین» او «کار» کرده و عمری هنرمندان و زیباپسندان به او «آفرین» میگن.» (ص 193)
ما هم به او و همت بلندش و کارهایش آفرین میگوییم.
«امروزه در کنار این مجموعه تاریخی، نخل چوبی بزرگی خودنمایی میکنه که در ایام دهه محرم و بخصوص روز عاشورا حال و حس خاصِ کربلایی به مردم میده. نخلی با بیش از 450 سال سابقه که همان قدر عاشورا را دیده و مردمی که در گوشه و کنارش اشکشون جاری شده.» (ص 194)
سیدیزاده شهر یزد را شهر بیگدا میداند. «جالب اینجاست که واقعاً تا امروز فقیری در شهر ندیدم که احتمالاً همت شهرداری را پشت سرش داشته و ای کاش بر این باورم یقین حاصل کنم که در دیار قنات و قنوت و قناعت فقیر نیست.» (ص 196)
مطالب مرتبط به «میدان مارکار، مدرسه مارکار، مصاحبه با بانوی چینی» در یادداشتهای روز پنجم مطرح شده است.
سفرنامهنویس از میدان مارکار، برج و مدرسه مارکار بازدید میکند. و توضیحاتی برای خوانندگان میآورد. بیایید چند سطری از این مطالب را با هم بخوانیم: «جناب مارکار سال 1303 شمسیی همراه با تعدادی از پارسیان هندوستان برای دیدن وضعیت زرتشتیان به یزد سفر کرد. پس از بازگشت به هندوستان با سخنرانی در شهرهای مختلف هند تونست 50 هزار روپیه برای کمک به بهبود وضعیت آموزش و پرورش کودکان زرتشتی ایران جمعآوری کنه. زمینی به مساحت 70 هزار متر مربع برای تاسیس پرورشگاه، دبستان و دبیرستان پسرانه خریداری کرد که در سال 1312 ساخت مجموعه آغاز و سال 1313 با حضور خودشون افتتاح شد.» (ص 208)
توضیحات دیگر نویسنده هم خواندنی است، ولی گزارش دارد طولانی میشود. با اجازه شما عزیزان به یادداشتهای روز ششم میپردازم.
«موزه اتومبیلهای کلاسیک، قصر آئینه، باغ دولتآباد» مربوط به یادداشتهای روز ششم است.
سیدیزاده فقط دنبال بازار و بناها و... نیست، بلکه به دنبال انسانهای فرهیخته و همدل هم میگردد. او در روز ششم یکی از افراد فرهیخته و همدل را مییابد. قبل ازتوصیف این شخص مینویسد: «در روانشناسی قانونی وجود داره به اسم «اثر تشابه» بر اساس این قانون ما به دنبال انسانهایی میگردیم که از نظر ظاهری، اخلاق حرفهای و فکری شبیه خودمان باشه.» در این ارتباط با جناب حسین اکبری وکیل و اهل اردبیل آشنا میشود و مشخص میشود که ایشان هم اهل کتاب هستند. صحبتهای سفرنامه نویس با ایشان شروع میشود و از کتابهای مختلف حرف میزنند. به نوشته عاشق کتاب و مطالعه «سر از اندیشه و کتابهای «نیچه»، «تولستوی»، «دیل کارنگی»، «جلال احمد»، «شریعتی» و.. درآوردیم.» و البته همسر جناب وکیل هم دبیر ادبیات بودند و نویسنده بجنوردی یک جلد سفرنامه مالزی خود را به این دو بزرگوار هدیه میدهند. خوش به حال آن دو که کتاب هدیه گرفتند.
همسر وکیل اردبیلی برای انجام کاری میرود و پس از مدتی برمیگردد و به نویسنده سفرنامه مالزی چنین میگوید: «کتاب تونو ورق زدم میان تیترها و تیترهایی که انتخاب کرده بودید خواننده رو وسوسه میکنه ادامه مطلب را بخونه. همیشه در زنگ انشا به شاگردام توصیه میکردم هم عنوان خوبی برای انشاشون انتخاب کنن هم در لابلای اون، میان تیترهایی زیبایی بذارن.» (ص 253) نویسنده همشهری من، که خوشحال است از اینکه کتاب مورد توجه قرار گرفته است، چنین مینویسد: «چه صبح خوب و فرخندهای داشتم و کتابی را که برداشته بودم به عزیزی تقدیم کنم به دست خانوادهای رسید که حتماً با دقت، کتاب را خواهند خواند.» (ص 254) و به راستی هم جناب سیدیزاده صبح خوب و فرخندهای داشتهاند.
نویسنده در ادامه از موزه خودروهای تاریخی – کلاسیک یزد، باغ دولتآباد و... بازدید میکنند و به توصیف آنها میپردازند و چندین عکس از خودروهای موزه، باغ دولتاباد و... را در کتاب به چاپ رسانده است.
در فصل هفتم یادداشتهای آتشکده زرتشتیان یزد و خانه لاریها آمده است. با مطالعه بخش آتشکده یزد به یاد دورانی افتادم که اگر اشتباه نکنم در سال ۱۳۶۵ به همراه استاد مرحوم ابوالفضل نبئی و دکتر حسین الهی و دانشجویان تاریخ دانشکده ادبیات علوم انسانی شریعتی دانشگاه فردوسی مشهد از یزد و همچنین شیراز و تخت جمشید بازدید کردیم. جای استادم ابوالفضل نبئی که در دوره فوق لیسانس هم افتخار شاگردی او را داشتم، بهشت باشد و روحش شاد. برای استاد الهی هم آرزوی سلامتی و تندرستی دارم.
بخشهایی از یادداشتهای سفرنامه نویس را میآورم. «مقصد امروز «آتشکده» واقع در میدان مارکار، خیابان آیتالله کاشانیست که دیداری دوباره از این مکان تاریخی داشته باشیم. از در بزرگ مشرف به خیابون وارد محوطه که میشیم ساختمانی آجری که بر فراز ایوانی نسبتا بلند قرار داره. استخر گردی که هر وقت پا به این مکان گذاشتیم آب زلالش انعکاس ساختمان و آسمان را در دل خود جا داده دیدنیست.» (صص 317 – 316)
«... سرانجام وارد تالار اصلی به نام «ورجاوند» میشیم که بنابر اطلاعات نقش بسته بر دیوار جناب آقای «جمشید امانت» بانی آن بوده و بعدها بر اثر گذشت مرور زمان که نیاز به مرمت داشته توسط خانواده محترم آن مرحوم این کار انجام گرفته. محل نگهداری آتش وهرام ۱۵۰۰ ساله «آتش پیروزی» را از پشت شیشه که تقریباً همیشه حالت آئینه داره به سختی میشه دید.» (ص 322)
آتش مقدس نه پرستش
«موبدی از موبدان با لباس سفیدی که پوشیده بود مورد خطاب یکی از بازدیدکنندگان قرار گرفت با این سئوال: «چرا آقایی که جلوی آتیش مقدس ایستاده ماسک زده؟»: «آتش آن قدر مقدسه که نفسمون هم نباید به اون بخوره . ما آتیش را پرستش نمیکنیم بهش احترام میذاریم، از روش نمیپریم و برای این مقدس میشماریم که در دنیای پس از مرگ ما رو نسوزونه. این آتش به دلیل قداستی که داره، در اتاقکی دور از نور خورشید و روی سطحی بالاتر از سطح زمین به کمک آتشبان مراقبت میشه.» (ص 322)
یادداشتهای روز هشتم خداحافظی با شهر یزد و ساکنان آن و حرکت به سوی طبس و بجنورد است و نویسنده همشهری ما نمیخواهد از یزد دل بکند ولی خوب چارهای نیست و باید به سوی خانه حرکت کرد. او که دلبسته ساکنان این شهر شده است، مینویسد: «امروز یزد این شهر دوست داشتنی را با همه زیباییهایش ترک میکنیم در حالی که احساس میکنم برای توصیف این شهر تمیز و دیدنی با مردم باصفایش، دچار فقر کلمات برای توصیف شدم.» (ص 335)
توصیه سیدیزاده هم جالب است: «در پایان این سفر باید نکتهای را هم عرض کنم مهم نیست مسافر کدام دیاریم، به چه قصد و نیتی رفتهایم، چه خوردهایم، چه دیدهایم، چه کردهایم مهم این است که قبل سفر که بودهایم و حالا کی هستیم؟ کدام تجربه را کسب کردهایم و تجربه شهرهای دیگر را به کدام نهاد و ارگان در شهر خودمان انتقال دادهایم؟» (ص 335)
حیف است که این چند سطر را هم با قلم زیبای نویسنده نخوانیم: «میگن دو شهر در ایران کمترین زندانی را داره، یزد و طبس که حتماً عوامل اصلیاش، بالا بودن سرانه مطالعه، قناعت و ایمان بوده که در مردم این دو شهر به وضوح دیده میشه. نه دست دزدی قطع شده نه انگشتش بلکه فرهنگ سازی درستی شکل گرفته.» (ص336)
آرزوی نویسنده هم قابل تأمل است: «میگن: «اگر پاریس را زلزله و سیل خراب کنه از روی کتاب بالزاک میشه آنجا را ساخت» الهی این شهر یزد، همیشه سالم بمونه و ای کاش سفرنامه نویسان حرفهای، عکاسان هنرمند، چنان این دیار را به قلم و تصویر بکشن تا هر کس در هر کجای دنیا کتاب آنها را بخونه و ببینه یزد زیبا را بتونه تصور کنه.» (ص ۳۳۶)
نگارنده آمین میگوید از خوانندگان این گزارش هم خواهش میکند که آمین بگویند تا نه تنها شرح یزد بلکه همه شهرها و روستاها و قدم به قدم دیار عزیزمان همیشه سالم و در امان بمانند.
نویسنده در ادامه صمیمانه و با احساس زیبایی درباره شهر یزد چنین مینویسد: «بر این باورم که یزد را باید لمس کرد، دیدنی و تماشایی بودنش را باید به قلم و حافظه سپرد. هوا و در و دیوارش را لمس کرد ولی بازهم حق مطلب را نمیشه ادا کرد. یزد زیبا، دوست داشتنی، ساده و صمیمیست؟ زیبایی صمیمی یزد با اون دیوارهای کاهگلی، در کنار فرهنگ و تاریخ سرشار از معنویتش، این دیار را به یک مقصد دیدنی، جذاب و دوست داشتنی تبدیل کرده. در هر نقطه از این شهر دوست داشتنی میشه آثار تاریخی، میراث فرهنگی، موزهها و گنجینههای با ارزشی را پیدا کرد که بیانگر پیشینه افتخار آفرینیشه. بپذیریم که زیبایی در «اصالته» و یزد هنوز اصالت مردم و شهرش را حفظ کرده، حیفه از یزد و صنایع دستیاش بنویسم و از گیوه غافل شوم.» ( ص 337)
حضرت سیدیزاده در بخش «پس گفتار» سفرنامه، توصیه خوبی دارند. «ای کاش در زندگی «ای کاش» نداشته باشیم. متاسفانه بسیاری از مردم ما که به سفر میرن ملتِ «چشم» و در مرحله پیش رفتهتر ملتِ «گوش» هستن وای کاش ملت «نوشتن» هم باشن و سالی صدها سفرنامه میتونن بنویسن که دیگران بخونن و سفر نرفته لذت ببرن.» (ص 340) من که حتماً به توصیه ایشان عمل خواهم کرد و از شما خوانندگان نازنین خواهش میکنم به توصیه سفرنامه نویس نازنین ما عمل کنید.
سیدیزاده عزیز به شهر محبوب خودمان یعنی به بجنورد نزدیک میشود. گزارش را با سه سطر او در صفحه ۳۴۲ به پایان میبریم. «در دل تاریک شبی سیاه، بجنورد چون رشتهای از الماس میدرخشید و یاد جمله جناب آزاد بیگی مربی ورزش صبحگاهی افتادم که هر روز صبح بارها و بارها از ما میخواستن که فریاد بزنیم «سلام زندگی، خدا رو شکر.» (ص 342) نگارنده جناب آزاد بیگی را زیارت نکرده است ولی اسم مبارک ایشان را بارها و بارها در وبلاگ بجنورد ۱۴۰۰ و در سفرنامههای جناب سیدیزاده خوانده است. بله جناب آزاد بیگی ما با توصیه شما فریاد میزنیم: «سلام زندگی، خدا رو شکر » و در پایان برای حضرت سیدیزاده، آرزوی تندرستی و موفقیت دارم و بیصبرانه منتظرم که سفرنامههای دیگری ایشان را هم مطالعه کنم و لذت ببرم. از همشهریان نازنین خود و دیگر مشتاقان مطالعه هم، عاجزانه تقاضا میکنم که با خرید کتابهای جناب سیدیزاده و دیگر دوستان، به تداوم چاپ اینگونه آثار یاری برسانند.

تاريخ : شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ | 21:55 | نویسنده : سیّداحسان سیّدی زاده |
