نگاهی به رفته بودم هیزم بیاورم | امین فقیری
28 بهمن 1404
خشونت در لفافِ عدالت | اعتماد
مصطفی راحمی زیبا مینویسد. داستانهای درخشان و غبطهبرانگیزی از او در جنگهای ادبی خواندهایم. شروع داستان پرحوصله و شاعرانه نوشته شده است. جملاتی شعرگونه که میتواند پارهای از یک شعر بلند باشد. «شاخههای کاجها در باد تکان میخورند. کاجها کمصداترین درختان هستند، هیچ سروصدایی ندارند. همهمه نمیکنند. در تاریکی، وهمآور و ترسناک نیستند. قدشان آنقدر بلند نیست که بینشان احساس کنی در قعر گودالی هستی و آسمان خیلی دور است. شاخههایشان در هم گره نمیخورند که احساس کنی دیگر به آسمان دسترسی نداری و بینشان زندانی شدهای.» (ص 11)

شگرد زیبای نویسنده این است که به کاجها لباس انسانی پوشانده است. برای باد، تاریکی، آسمان صفتهای درخور میآفریند. با آنها همانند شاهد و ناظر رفتار میکند و این قسمتی از فضای آفریده شده توسط نویسنده است تا خواننده بداند تا پایان داستان مجبور است به این مکان سفر کند و روی نیمکتهای سیمانی بنشیند.بعضی از جملهها به جملات قصار مانند است و در بیشتر آنها احساس موج میزند:
دلم میخواهد همیشه وقتی تعادلم بههم میخورد او کنارم باشد. (ص 9)
مگر آدم غیر از خاطرات و رویاهایش چیز دیگری هم هست؟ (ص 13)
من پسر ندارم، دختر هم ندارم، ازدواج نکردهام. مطمئنم ازدواج از آن کارهایی است که آدم غیرممکن است فراموشش کند. (ص 14)
شعر= تا چشم کار میکرد دره پر از رنگهای پاییزی بود. (ص 16)
تنها چیزی که تکانم میداد، تنهاییام بود. تنهایی به سوی مرگ رفتن سخت است. (ص 20)
این اولین اعتراف شخصیت اول داستان است در مورد خودش که خواننده به گونهای غیرمستقیم با آن روبهرو میشود. ترس از مرگ است که مرگ گروهی را خوشتر میدارد.
طنز در زمینه واقعیتی تلخ و تظاهر به انقلابی بودن = فرهاد هرگونه راحتی و آسایش را ضد آرمانهایمان میدانست. اما هوشنگ معتقد بود خوردن چلوکباب مشکلی برای آرمانهایمان ایجاد نمیکند. (ص 21)
دلم آفتاب میخواست، دلم نور میخواست. این ابرها، این همه اندوه را از کجا میآورند و بر سر و رویم میریزند. (ص 28 - تکیه به واژههای شعرگونه)
جرقههای آغاز عشق چه زیبا نوشته است. معمولا عشق زمانی خودش را نشان میدهد که تمام شبکههای ذهنیاش به نوعی به طرف نور جذب شود و ناگهان آدمی خودش را در کمندی اسیر ببیند که هر کوششی برای خواص به محکمتر شدن آن گره نامریی بینجامد! آنگاه عشق حکم هوا را پیدا میکند که اگر تنفسش نکنی از بین رفتنت حتمی است.«آذر کتابدار آنجا بود و من مشتری دایمش. کمکم جوری شد که نمیدانستم برای دیدن آذر به کتابخانه میروم یا برای امانت گرفتن کتاب. در چشمانش مهربانی بود و با تحسین نگاهم میکرد.» (ص 31 و 32).
بیژن قهرمان داستان ما را کتابخوان میکند. البته کتابهایی که خطمشی فکری آنها را تایید کنند و چیز جدیدی برای آموزش در آنها باشد. آنها تعدادی جوان بلندپروازند که نجات کل بشریت را از چنگال بیعدالتی طلب میکنند. همیشه آرمانها زیباست، اما آنهایی که موفق شدهاند سروکارشان به نوعی به دیکتاتوری کشیده شده است. مرشدی که بیژن باشد خوب حرف میزند، خوب استدلال میکند؛ چون با دقت و وسواس خوانده است و سرفصلها را که برای آرمانشان مفید و به دردخور است، انتخاب کرده: «مست آن چیزی بودم که از دهان بیژن درآمده بود. احساس میکردم برای زندگیام معنایی پیدا کردهام. بدون یقین که نمیشه زندگی کرد. یقین مثل آفتابه و به همه جا میتابه. نمیتونی ازش فرار کنی. دیر یا زود تو رو هم با خودش میبره. بیژن یقین داشت. آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در برکههای آینه لغزیده توبه تو ...» (ص 32) و در نتیجه حرفش برای کسانی که قدرت تحلیلشان کم است اثر تعیینکنندهای دارد.
کسانی دیگر افکار وارداتی را ترجمه کردهاند و بدین وسیله جوانان را با واژهای چون عدالت، مبارزه با ظلم، زندگی و رفاه برای همه فریفتهاند، غافل از اینکه تنها چیزی که برایشان اهمیت ندارد، مغز و ذهن آدمی است و آنچه که آزادی از آن میتراود و آن هنر است که ارجحیت میدهد نه رمهوار زندگی کردن و دلخوش بودن به اینکه همه همان تکه نان سیاه را میتوانند به دندان بکشند. طبیعی است که در چنین جوامعی کسانی باشند که روح و جسمشان این ماسکی که نمیگذارد رنگ چشمها، زیبایی لبها و گونهها آشکار شوند، نپذیرند و خواهان آزادی در تمام شوون زندگیشان باشند. بیژن عملا خشونت را ترویج میکند منتها این واژه را در زرورق میپیچد و نام آن را نامهربانی میگذارد. «قرار شد احساساتی بازی درنیاری، به آرمانهامون فکر کن. به کار بزرگی که در پیش داریم. وقتی میخوایم به کاری بزرگ دست بزنیم ممکنه ناخواسته دیگران رو اذیت کنیم. چارهای نیست برای ساختن دنیایی مهربان گاهی مجبوریم نامهربان باشیم.» (ص 36) آیا بیژن که این حرفهای دهان پرکن را میزند از کولاکهای برفآلود آن خطه خبر دارد؟! میداند چند نویسنده، شاعر، بالرین، نقاش، موزیسین و تئاتریست به دست جوخههای اعدام سپرده شدهاند. میداند نفس کشیدن زیر چتر خالی از هوای دیکتاتوری چه مصیبتی دارد؟! انتقاد از یک اردوی جهانی به معنای خوب بودن اردوی دیگر نیست. ما به عنوان یک کشور جهان سومی در مقابل هر کدام باید دست به عصا راه برویم و با آنها به مثابه یک گاو شیرده نگاه کنیم تا آیندگان انگشت در چشم ما نکنند. صبح تا صبح یک کاسهاش به نافمان بستند و بقیه روز بر سرمان زدند.
فضایی که اکنون داستان در آن میگذرد، آسایشگاه سالمندان است. قهرمان داستان ما پیر شده است و چند درد را همراه یدک میکشد و سخت به کمکهای خانم «شادمهر» نیاز دارد. انگار که مهره مار داشته باشد محبت خانم شادمهر را جلب کرده. در توصیف خانم شادمهر میگوید: «وسط راه سر میرسد. با همان لبخند جادوییاش. وقتی لبخند میزند تمام چهرهاش میخندد. پوست نرم و سفیدش برق میزند. نگاهش خیلی مهربان است. هوس اینکه یک روز به این پوست سفید درخشان دست بزنم مرا میکشد.» (ص 8) انگار این خانم شادمهر همه چیز این گروه را میداند. اکنون همه پیر شدهاند. همه در آسایشگاه سالمندان روزگار میگذرانند. نویسنده بدون هیچ زحمت و مرارتی همه را گرد هم جمع کرده. همه از آن سالهای پر از خوف و دهشت جان سالم به در بردهاند. اکنون در مکانی امن و باصفا به نشخوار خاطرات گذشته میپردازند و از همه مهمتر اینکه همه به جان قهرمان داستانی که رفته بوده هیزم بیاورد، افتادهاند. اینگونه که خط سیر داستان نشان میدهد دلایل غیبتش برای دیگران کافی نیست، اما همگی اذعان دارند که او خائن نبوده. اگر غیر از این بوده حداقل یکی، دو نفر به دست عوامل ساواک یا ژاندارمری باید کشته یا به جوخه اعدام سپرده میشده که اکنون همگی سالم و سرحال به محاکمه شخصیت اول داستان مشغولند. اینگونه که قراین نشان میدهد بهانه خوبی برای روزهای طاقتفرسای پیری که درد از همه جا بر تن و بدنشان میبارد، پیدا کردهاند.
در آن روز با چریک شدن و مبارزه با رژیم تا دندان مسلح کار آسانی نبود. راحتترین راهی که انتخاب میشد، کوه و کوهنوردی بود، چون جسم و جان آنها را قوی و آبدیده میکرد. ریه آنها در زیر هجوم اکسیژن پالوده و سرحال میشد و تعلیمات چریکی هم بازگویی میشد که در چه شرایطی از نظر جوی یا هجوم ماموران باید چه کار کرد. سختی کشیدن یک اصل بود. «فرهاد هرگونه راحتی و آسایش را ضد آرمانهایمان میدانست... سختگیریهای فرهاد زندگی را در گروه مشکل کرده بود. با کیسه خواب هم نمیشد خوابید. سرپناهی پیدا نمیکردیم. زمین گلآلود بود و امکان نشستن هم نداشتیم.» (ص 21) بعد قهرمان داستان ما بعضی از افراد گروه را زیر ذرهبین میبرد. از دلبستگیهایشان میگوید و علت جذب خودش را نه به درستی شاید مختصر و مفید شرح میدهد از اینکه این جوانان به دنبال عدل و داد گستردهای نه فقط در این مملکت، بلکه در کل گیتی باشند، عجیب نیست.
این خاصیت جوانی است که به تخیلات خود جنبه واقعیت میدهد. مثلا روی حمایت جامعه روستایی حساب ویژهای باز کرده است، غافل از اینکه هر جنبشی به پیشزمینه آگاهی نیاز دارد. باید برای یک جامعه ایستای روستایی جلسات متعددی گذاشت و با وارد کردن آنها به مطالعه حقوقشان را یادآور شد. میبینیم فقط معلم روستاست که جذب گروه میشود و تدارکات آنها را مهیا میکند. آیا بدون پیشزمینه آگاهی معلم روستا قدم در راه پرمخافت میگذارد؟ اینها مسائلی است که این گروه جوان هیچگاه فکرشان را به آنها معطوف نمیکنند. ایدهآلها آنها را رها نمیکنند. در این میان انضباط گروهی و فرمانبرداری را به خوبی متوجه میشوند. اما همه چیز به این راحتی پیش نمیرود، هر چه که هست از روحیه شخصیت اول داستان میبینیم. او بدون اینکه اعتراف به شکست یا بریدگی کند به گونهای راه سلامت را برمیگزیند. از پناهگاه کوهستانی پایین میآید؛ به حمام میرود و خودش را از هر چه شوخ و مو هست، نجات میدهد و بعد به مسجد سلیمان میرود و در کارخانه پدر دوستش استخدام میشود.
او حتی از آذر که زمانی با این نثر زیبا یاد میکرد خداحافظی نمیکند. آیا او دچار شقاوت روحی نشده است؟!
«توی اتوبوس خط ۱۰۱ اگر تنها باشی و مجبور باشی از میدان ۲۴ اسفند تا میدان فوزیه را در ترافیک گیر بیفتی، خیلی سخت میگذرد، اما وقتی آذر کنارت نشسته باشد آرزو میکنی که چراغ قرمز چهارراه هیچ وقت سبز نشود. وقتی میرسیم به ایستگاه پل چوبی، آذر اصرار دارد که از اتوبوس پیاده نشوی؛ ولی تو پیاده میشوی و همراه او از جلوی مغازههای نجاری میگذری و بعد نزدیک کوچه جمالی از هم جدا میشوید. باز هم دلت میخواهد چند دقیقه کنارت بماند و حرف بزند. خداحافظی میکند و تو دوست داری تا میدان فوزیه را پیاده بروی و اگر او در آخرین جملهاش گفته باشد: «مواظب خودت باش» تمام راه را تا میدان فوزیه و از آن طرف تا نظامآباد و خیابان امیر شرفی، روی ابرها راه میروی.» (ص 58) آخرین ملاقات در زمانی است که قهرمان ما دیگر پیر شده و در خانه سالمندان است. آذر با اتومبیلش به دنبالش میآید. در کافیشاپ طبق عادت قدیم مینشینند. آذر از اینکه بدون خداحافظ او را ترک کرده است، گلهگذاری میکند. اما قهرمان ما جواب منطقی در چنته ندارد.
«راستی چرا دیگر دنبال من نیومدی؟ قرار بود برگردی و با هم زندگی کنیم.» «نمیدونم چرا نیومدم!» این جواب یک عشق پرشور است که حتی از یک تلفن زدن هم دریغ میکند؟! پس خواننده در مورد شخصیت اول داستان و گمگشتگی او و رها کردن رفقا با این بهانه واهی که «رفته بودم هیزم بیاورم» به این نتیجه میرسد که قهرمان ما در یک گیجی مفرط دست و پا میزند؛ نمیتواند به درستی تصمیم بگیرد؛ همانند تکه چوبی روی یک نهر بزرگ زندگی کژ و مژ میشود. او فرار میکند در حالی که به درستی دلیل فرارش را نمیداند. بدین معنی که قهرمان ما بنده آنی است که در زندگیش اتفاق میافتد. شاید پس از هر تصمیم از پیش اندیشیده نشده نوعی پشیمانی هم گریبان او را گرفته باشد. یادمان باشد که او گرفتار یک آلزایمر مفرط است به گونهای که هیچ فرقی بین آذر و خانم شادمهر نمیگذارد.
نویسنده با چیرهدستی چنان فضا و آدمها را بازسازی کرده که ما آن را به عنوان یک واقعیت میپذیریم. اگر نویسنده توصیف ملاقات با آذر را از دید یک آدم پریشانحواس مینوشت بهتر نبود؟ در سر میز گاه تصویر خانم شادمهر در نظرش زنده شود و گاه آذر. چه کسی او را به آسایشگاه میرساند؟ آذر هست یا خانم شادمهر؟اما قهرمان ما دوست دارد محاکمه شود؟ دوست دارد که رفقا از ماهیت تصمیم او آگاه شوند؟ بنابراین در ذهنش به صورت رفت و برگشت صحنه نمایشی یک پرسش و پاسخ بیپایان را ترتیب میدهد. معلوم نیست که رفقای فرضی بالای تپه محصور در درختان کاج از حرفهای او قانع شده باشند و پیش خود نیندیشیده باشند مگر قهرمان ما در سلسله جبالند یا آلپ یا زاگرس خودمان گیر افتاده بود! که نتوانسته ما را پیدا کند؟ مگر فاصله هر مخفیگاه نسبت به یکدیگر چند کیلومتر بود؟
هنگام محاکمه نمایشی گروه که برای عنصر بریدهشان آنهم پس از سالها برایش ترتیب میدهند باز هم نمیتواند جواب درستی بدهد، چراکه در چنبره یک نوع دلزدگی خاص گرفتار بوده که گروه را با گمان اینکه به دست عوامل حکومتی گرفتار آمده از هم میپاشاند! هدف از گرد هم آوردن افراد گروه در ذهنش چیست؟ گروهی که معلوم نیست چند نفرشان زنده یا تیرباران شده یا به مرگ طبیعی مردهاند. به گمان نگارنده هدف تبرئه خودش است که باز هم موفق نیست. نمیتواند برای وجدانش دلایل قانعکنندهای ردیف کند. مصطفی راحمی منظور خود را به زیبایی بیان کرده است. قهرمان او فردی آونگ شده بر چهره این دنیاست.
داستان دوم، جعبه سیاه یکی از بهترین داستانهایی است که در این چند سال خواندهام. مصطفی راحمی دیر شروع کرده، اما بسیار موثر و زیبا آثاری به وجود آورده که یک به یک زیباتر از یکدیگرند.
تاريخ : چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۴ | 5:5 | نویسنده : سیّداحسان سیّدی زاده |
