رمان کتاب دزد، داستانی ساده اما بسیار جذاب دارد: یک دختر، چند کلمه، یک نوازنده ی آکاردئون، نازی های متعصب و دیوانه، مشت زنی یهودی و مواردی متعدد از دزدی و سرقت. رمان پیشگامانه ی مارکوس زوساک، داستان زندگی لیسل ممینگر در خلال جنگ جهانی دوم در آلمان است. لیسل، دختری سرراهی است که در حومه ی مونیخ زندگی می کند. او با دیدن کتاب ها، تنها چیزهایی که نمی تواند در برابرشان مقوامت کند، به دزدی چیره دست و ماهر تبدیل می شود. لیسل با کمک پدر خوانده ی خود که نوازنده ی آکاردئون است، خواندن و نوشتن می آموزد و کتاب های مسروقه ی خود را حین بمباران هاش شهر، با همسایگان و مرد یهودی پنهان شده در زیرزمین، شریک می شود. رمان کتاب دزد، داستانی فراموش نشدنی درباره ی توانایی کتاب در تغذیه ی روح آدمی است.

جملاتی ازاین کتاب

من کودنم و مهربان. این دو تا با هم، بزرگ‌ترین احمق دنیا رو می‌سازن.

*

ابتدا رنگ‌ها سپس آدم‌ها. معمولاً وقایع را اینگونه می‌بینم یا بهتر بگویم سعی می‌کنم اینگونه ببینم. اینجا یک حقیقت کوچک وجود دارد خواهید مُرد.

*

تنها یک چیز بدتر از پسری است که از شما متنفر است پسری که شما را دوست دارد.

*

با پشت دست کتاب‌های قفسۀ اول را لمس می‌کرد و در همان حال به صدای ساییده شدن ناخن‌هایش بر ستون فقرات کتاب‌ها گوش سپرده. صدایی شبیه آلت موسیقی یا نت پاهای در حال حرکت، داشت. او از هر دو دستش استفاده کرد. از قفسه‌ای به قفسۀ دیگر می‌رفت و می‌خندید. صدایش در گلویش اوج می‌گرفت و وقتی در نهایت وسط اتاق ایستاد، دقایق بسیاری از قفسه‌ها به انگشت‌ها و از انگشت‌هایش به قفسه‌ها نگاه کرد. به چند کتاب دست زده بود؟ چند کتاب را لمس کرده بود؟ بار دیگر جلو رفت و کارش را تکرار کرد اما این بار بسیار آرام‌تر و با کف دست؛ گذاشت تا نرمۀ کف دستش برجستگی کوچک هر کتاب را حس کند. حسی شبیه جادو، شبیه زیبایی، همانند خطوط نوری که از یک لوستر ساطع می‌شود.

*

در جای جای خیابان‌های شهر، آدم‌ها حضور داشتند، ولی حتی اگر شهر خالی هم بود، باز غریبه نمی‌توانست بیش از این احساس تنهایی کند.

*

تو نمی‌تونی همین‌طوری اینجا بشینی و منتظر باشی دنیای جدید خودش بیاد سراغت. باید بری بیرون و یه بخشی از اون باشی، با وجود تمام اشتباهات گذشته‌ات.»

*

بعضی اوقات، نحوۀ مردن مردم مرا می‌کشد.

*

شکی نیست که جنگ به مفهوم مردن بود، ولی همیشه، وقتی کسی بمیرد که زمانی در کنارتان زندگی کرده و نفس کشیده، زمین زیر پایتان می‌لرزد.

*

برای یک نفر زمان به پایان رسیده بود. یک لحظۀ فوق‌العاده غم‌انگیز قطاری با سرعت حرکت می‌کرد. قطاری که پر از آدم بود. یک پسر شش ساله در واگن سوم مُرد.




تاريخ : دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 5:5 | نویسنده : سیّداحسان سیّدی زاده |