ضيغمي – عبدي – روستاي «يام» در 4 کيلومتري شهر فاروج را براي تهيه گزارش انتخاب مي کنيم. يام زادگاه 9 شهيد گران قدر از جمله سردار شهيد «جلال الدين موفق» است. شهيد «موفق»، مسئول واحد اطلاعات عمليات والفجر 8 در لشکر 5 نصر بود. براي اين که صحبتي با خانواده اين شهيد بزرگوار داشته باشيم و از رفتار و خصوصيات اين شهيد و نحوه شهادتش بيشتر بدانيم راهي اين روستا مي شويم. پس از پيچ به نسبت تند جاده به تپه تاريخي يام مي رسيم. با گذشتن از دو راهي تيتکانلو - يام به سمت چپ جاده که روستاي يام قرار دارد مي رويم. پس از صحبت با اهالي، دهيار و عضو شوراي روستا متوجه مي شويم خانواده اين شهيد بزرگوار پس از چندين سال زندگي در شهر فاروج، مدتي است که در مشهد ساکن شده اند. پسر عموي اين شهيد بزرگوار را در روستا مي يابيم؛ پيرمردي 70 تا 75 ساله که در خيابان اصلي روستا با عصا در حال قدم زدن است. از او درباره شهيد «جلال الدين موفق» مي پرسيم، مي گويد: شهيد متولد 1339 است و من از اين شهيد گران قدر به لحاظ سني بزرگ تر بودم و خاطرات زيادي از ايشان دارم.مي گويد: شهيد «موفق» فردي مؤمن، مهربان و دلسوز براي همه اهالي بود. در خانواده اي مذهبي و در محيط پاک و بي آلايش روستا پرورش يافت. به گفته پسر عمومي شهيد، وي تا سال سوم ابتدايي در روستاي يام تحصيل مي کرد و سپس همراه خانواده به فاروج مي رود و تحصيلات دوره راهنمايي را در اين شهر و دوره متوسطه را در شهر مقدس مشهد سپري مي کند.
«محمد موفق» درباره حسن خلق و رفتار شهيد مي گويد: ايشان در دوران کودکي و قبل از مدرسه به خانواده در کار کشاورزي کمک مي کرد و همواره صداقت، راستگويي و دلسوزي او زبانزد همگان بود. ايمان، خلوص نيت، خوشرويي و خوش مشربي از ديگر ويژگي هايي است که چند تن از اهالي که صحبت ما را مي شنوند به خصوصيات اين شهيد مي افزايند.شهيد «موفق» در دوران تحصيل از شاگردان ممتاز مدرسه بود و سال 58 با قبولي در آزمون ورودي دانشگاه در رشته رياضي دانشگاه فردوسي پذيرفته شد. البته وي از سال 56 در مشهد فعاليت سياسي خودش را شروع کرده بود. با انقلاب فرهنگي و بسته شدن دانشگاه ها به دليل علاقه زيادي که نسبت به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب داشت در سپاه پاسداران شيروان مشغول به کار مي شود.پسر عموي شهيد اين مطالب را مي گويد و در ادامه بيان مي کند: شهيد «موفق» همواره به روستاها سر مي زد و به مشکلات اهالي روستاها هم در کنار کار در سپاه رسيدگي مي کرد.شهيد «جلال الدين موفق» سال 61 ازدواج مي کند و صاحب يک فرزند مي شود و هم چنان در سپاه مشغول کار است که در مهر ماه 63 با بازگشايي دانشگاه ها دوباره به دانشگاه مي رود.
وي سرانجام از سال 65 تصميم مي گيرد به طور مداوم در جبهه حضور يابد که با فعاليت در واحد اطلاعات عمليات عازم جبهه هاي جنگ حق عليه باطل مي شود. ايشان در عمليات کربلاي 4 که زمستان سال 65 انجام شد در واحد اطلاعات عمليات مشغول به فعاليت بود که در ساعات نخست شروع اين عمليات در جزيره «ام الرصاص» بر اثر اصابت ترکشي به قلبش به فيض عظيم شهادت نايل و پيکر پاکش پس از تشييع در فاروج به خاک سپرده مي شود.«ريحاني» عضو شوراي اسلامي روستاي يام هم که از همرزمان اين شهيد بزرگوار و جانباز شيميايي است، مي گويد: شهيد «موفق»، فرد مؤمن، باتقوا و انسان بزرگوار و خوبي بود که در عمليات کربلاي 4 در شلمچه به شهادت رسيد. شجاعت و تواضع ايشان زبانزد افرادي است که با ايشان آشنايي دارند. «ريحاني» که در عمليات کربلاي 5 شيميايي شده است، مي افزايد: زماني که پيکر پاک شهيد را به فاروج منتقل کرده بودند من در جبهه بودم و توفيق شرکت در مراسم تشييع اين شهيد بزرگوار را نداشتم، اما اطلاع دارم که بسياري از اهالي روستا و نيز شهر فاروج در مراسم تشييع ايشان شرکت داشتند.
گفتني است که پدر اين شهيد بزرگوار مدتي است فوت شده و مادر ايشان همراه ديگر پسرانش در شهر مشهد اقامت دارند. بخشي از وصيت نامه شهيد «موفق»: دنيا و زر و زيور آن شما را به خود مشغول نکند، از مال و خون مردم کاخ آتش در آن دنيا فراهم نکنيد و آن چه امروز بکاريم فردا درو خواهيم کرد، اگر اکنون به خود نيامده ايد، بيدار شويد. توصيه عاجزانه ام اين است که قدر نعمت عظيم پاسداري از اسلام را بدانيد و تحمل مشکلات و رنج ها سبب نشود خداي ناکرده از ميدان بيرون رويد، بلکه بايد استقامت و توکل در راه هدف بزرگ را وسيله نيل به پيروزي قرار دهيد. سفارش ديگرم اين است که اي مردم به ياد مرگ باشيد.
سعي کنيد هفته اي يک بار بر مزار شهدا در قبرستان شهر حاضر شده و ببينيد ديگران چگونه رفتند و اين سرنوشت در انتظار تمامي انسان هاست که دير يا زود بايد اين سرا را ترک و به سوي مکان ابدي حرکت کنند. هميشه اين سفارش مولاي متقيان را نصب العين خود قرار دهيد که دنيا محل گذر و آخرت محل اقامت است. آگاه باشيد امروز روز عمل است و حسابي در بين نيست و فردا روز حساب است و عملي نيست.
پس از گفت و گو با پسر عموي شهيد «جلال الدين موفق» و چند تن از اهالي درباره اين شهيد بزرگوار، هم چنان که در کوچه هاي روستاي يام در حال قدم زدن هستيم، تابلوي در چوبي که سردر آن نام شهيد «حسن گلپرور» نصب شده است را مي بينيم. با هماهنگي با خانواده اين شهيد بزرگوار به ديدار مادر ايشان مي رويم تا صحبتي با وي داشته باشيم. حياطي خاکي و شير آبي در وسط آن و سمت چپ حياط خانه اي قديمي و کاهگلي وجود دارد که مادر اين شهيد در آن جا زندگي مي کند. مادر شهيد مسن است و کسالت دارد و نمي تواند خيلي صحبت کند، اما مي گويد: «حسن» در سن 32 سالگي شهيد شد و اکنون 29 سال از آن زمان مي گذرد. اخلاقش بسيار خوب بود، من بدي از او نديدم، همواره نمازخوان و با ايمان بود و به ديگران کمک مي کرد.مادر شهيد مي گويد: شهيد «حسن» سال 1330 در روستاي يام که اکنون شما در آن هستيد به دنيا آمد و در 20/3/62 در شرهاني به شهادت رسيد. مادر شهيد که هم اکنون 4 پسر و 5 دختر دارد، درباره اخلاق وي مي گويد: رفتار حسن به لحاظ اين که فرزند بزرگم بود مورد توجه ديگر بچه ها بود و همواره در زندگي از ايشان کمک مي گرفتند.به گفته «سکينه داوري» مادر شهيد، شهيد «گلپرور» با رسيدن به سن خدمت سربازي عازم خدمت مقدس مي شود که محل سربازي وي شهر تهران بود و در همان شهر هم ازدواج مي کند و داراي 3 فرزند مي شود که پسر شهيد اکنون پزشک و 2 دختر وي، معلم و کارمند هستند.مادر شهيد ادامه مي دهد: تمام وسايل جبهه و وصاياي شهيد هم دست همسر و خانواده اش است و من يادگاري از زمان جنگ و حضورش در جبهه ندارم.مادر شهيد بيش از اين توان صحبت ندارد. با خواهر شهيد که در زمان شهادت وي، 8 سال بيشتر نداشت صحبت مي کنيم، مي گويد: «حسن» تا زمان سربازي رفتن در روستاي يام زندگي مي کرد و تا پايان دوره ابتدايي در روستا تحصيل کرد. در کشاورزي و دام پروري همواره به خانواده کمک مي کرد و با رسيدن به سن خدمت به تهران رفت و در ارتش مشغول به کار شد. با شروع جنگ از سال 59 به جبهه رفت و تا سال 62 که به شهادت رسيد در جبهه حضور داشت.وي ادامه مي دهد: مرتبه آخر که شهيد براي ديدن خانواده خود از تهران به روستا آمد من دوم ابتدايي و 8 ساله بودم و فقط چهره ايشان در خاطرم است که همان سال 62 رفت و ماه رمضان شهيد شد. مادر شهيد که کمي استراحت کرده است، مي گويد: «حسن» در سن 20 سالگي ازدواج کرد و از همان زمان در تهران اقامت داشت و هر از گاهي به ما سر مي زد و با شروع جنگ هر زمان فرصت داشت به ديدار ما مي آمد. دفعه آخر سال 62 بود که به يام آمد و پس از ديدار با خانواده و اقوام به جبهه رفت و ماه رمضان همان سال هم شهيد شد.وي درباره روزي که خبر شهادت فرزندش را داده بودند اظهار مي دارد: آن زمان ما گوسفندها را به کوه برده بوديم، که ميان روز يکي از اهالي به دنبال ما آمد که لباس سياه پوشيده بود، فکر نمي کردم که «حسن» شهيد شده باشد و آن ها هم مي گفتند پاي «حسن» شکسته و الان تهران است.همراه پدرش به تهران رفتيم که متوجه شديم به شهادت رسيده است و تمام مراسم از تشييع تا مراسم هفت، چهل و سال «حسن» در تهران برگزار شد و فقط ما در يام مراسم هفت را براي اهالي برگزار کرديم. اما براي ديگر مراسم همراه اقوام و دوستان به تهران مي رفتيم.مادر شهيد عنوان مي کند: اقوام از ما خواستند، پيکر شهيد را به فاروج بياوريم که من گفتم نه، خانواده وي در تهران است و بايد همان جا باشد و مزار ايشان الان در بهشت زهراي تهران است. من تا 10 سال پيش که وضع جسماني ام خوب بود سالي حداقل يک بار بر سر مزارش مي رفتم اما الان 9 سالي مي شود که بيمار شده ام و نمي توانم بروم.
تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ | 5:32 | نویسنده : سیّداحسان سیّدی زاده |
