آقای ابراهیم پور

آقای زرقانی

آقای جوینی

آقای آزاد

آقای صارمی:

کور شد آن ذوق که من داشتم
آه چه شد آنچه که پنداشتم
نطفه ی عشقش سر زا سقط شد
درد درو کرده ام از کاشتم

سنگ صبوری که سرم را شکست
سنگ دلش بال و پرم را شکست
صبر دوا بود به دردم ولی
داغ جدایی کمرم را شکست

قسمت من آینه ی دق نبود
سهم من از پنجره، هق هق نبود
او که وجودم شده آغشته اش
آه... چرا ذره ای عاشق نبود

شک به دل افتاد... خریدار بود؟
یا که فقط شانه ی دیوار بود
سنگ اگر شیشه نگهدار بود
بخت کمی با دل من یار بود

وقت سقوط است ، پریدن خطاست
گاه به مقصود رسیدن خطاست
لحظه ی قربانی عشق آمده
دست بجنبان، نبریدن خطاست

آقای حیدرزاده:

بُلن شو از جای خودت، لباس تو؛ تکون بده
خشمی که داری تو دلت، به آدما نشون بده

تیشه به ریشه هات زدن، بُلن شو رو پای خودت
خسته نباش و کم نیار، بُلن شو از جای خودت

زیرِ فشار غصه ها، هر جوری هس؛ دوام بیار
لیوانِ دنیا خالیه؛ مزه ی انتقام بیار !

لعنتِ دنیا رو بزن، به صورتک های سیا
لباسی از ترانه ها، به واژه های نخ نما

دوباره تن بزن که شب، ستاره بارونت کنه
کریسمسِ؛ یکی میخواد، تو رو چراغونت کنه

چراغونی شو از غمی، که رو دلت هوار شده
خلاص شو از، شیطونی که؛ رو شونه هات سوار شده

فقط بُلن شو فِک کنن، که با تبر نمی شکنی
اگر شکستنت، ولی؛ بازم جوانه می زنی

بُلن شو از جای خودت، دوباره رو پای خودت
شبیه رودی قد بکش، به سمتِ رویای خودت

***

رفتیم و رسیدیم، تنها به تباهی
بازم پسِ شبها، شب بود و سیاهی

در بسترِ تاریخ، همواره فراموش
مارِ سَرِ گنجه، ضحاکِ غزل پوش

یک عمر و نشستن، با وعده ی فردا
سهمی نگرفتیم، از فرصتِ دنیا

ما هر چه بلا بود، یک عمر چشیدیم
لب بسته و خاموش، رفتیم و رسیدیم

این آدم و حوا، مطرودِ بهشتن
رو دفترِ دنیا، چیزی ننوشتن

این فرصتِ دنیا، ننوشته تموم شد
چی مونده بجز این، عمری که حروم شد

چی مونده برا من، چی مونده برا تو؟
این حجم سکوتم، کم داره صدا تو

حالا که نداریم، راهی واسه رفتن
حالا که نمونده، حرفی واسه گفتن

هر گوشه نگامون، دنبال بهشته
تقدیر و برامون، دستی ننوشته

باید که یه بار از، این پیله رها شیم
تُو قصه ی دنیا، بازیچه نباشیم

از اول قصه، تا آخرِ این راه
رفتیم و رسیدیم، تن خسته تر از؛ آه

ما بی هم و تنها، رفتیم و رسیدیم
تا نقطه ی پایان، بیهوده دویدیم

***

تو نباشی؛ چه جهانش پوچه؛
شاعر از اوج غزل می افته
با نگاهت مث زنبوری مست،
توی دریای عسل می افته !

تو نباشی نفسش می گیره،
مث ماهی؛ که رو خاک افتاده
هر کسی؛ دیده نگا تو بعدش؛
رفته یه گوشه، هلاک افتاده

هر کسی؛ دیده نگا تو حتما،
دیگه به معجزه ایمان داره
تُو نگات گم میشه و می پرسه،
خدا جون! این مگه امکان داره؟

تُو نگات گم شدم و می دونم،
تهِ اقیانوسِ من؛ پیدا نیست
خیلی ها گم شدن اینجا، اما،
یکی از گم شده ها اینجا نیست

تو رو دیدم، به خدا گفتم که،
چشِ شهلا رو بهش بخشیدی
حیفِ این چهره ی جذابش نیست ؟
دلِ سنگش رو تو حتما دیدی !

مث اسطوره که نه؛ معمولی،
نمی گم برای من حوا باش
یه کمی غرور تو؛ کم تر کن،
سهم این آدم بی رویا باش

تُو نگات گم شدم و می دونم،
تهِ اقیانوس غم، پیدا نیست
کوسه ها دور و برم؛ می پلکن،
وقت تنهایی کِسی، تنها نیست

( کاونج )

آقای محمدی

آقای رحمانی

آقای محمدیان

آقای سجادی

خانم اکبری

خانم حیدری

خانم عبدی :

تقصیرمن نبود

که درنبودنت

واژه ای شدم سئوالی

خانم دیبا:

یک نامه کوتاه برای تو


معشوق من،

می‌خواهم برای تو بمیرم.
برای تو؛
البته اگر
پیش از آن، زیر آوار یک بمب دست‌ساز نمانم،
یا میان سطرهای سانسورشده‌ی روزنامه‌ای بی‌نام گم نشوم.

می‌خواهم برای تو بمیرم
در جهانی که مرگ، ارزان‌تر از آغوش است،
و دوستت دارم،
واژه‌ای‌ست ممنوع در خیلی از مرزها.

اگر روزی
سربازی که اسم مرا نمی‌داند،
گلوله‌ای حواله‌ام نکرد؛
یا سیاست، عشق را جرم ندانست،
می‌آیم...
با تمام زخم‌هایم،
با تمامِ آوارهایی که بر سرم ریخته‌اند،
و درِ خانه‌ات را می‌کوبم.


می‌خواهم برای تو بمیرم،
ولی شاید
پیش از آن، باید هزار بار
برای نبودنت زنده بمانم...




تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴ | 5:1 | نویسنده : سیّداحسان سیّدی زاده |